آخرین مطالب

تورهای پیشنهادی

      لویو

       

      ساعت حدود 3 صبح بود که چراغ های داخل قطار روشن شد و مسئول واگن همه رو یکی یکی بیدار میکرد. از همه خواست تا ملحفه ها رو جمع کنن و تو پلاستیک بریزن و تشک و پتو رو هم تا کنن تو تخت بالا بزارن. قطارهای اکراین برعکس قطار های ایران تو یه مدت کابین نداره و چیدمانش به این صورت هست که دو تخت رو در روی هم که میشه چهار تا داخل که کابین بدون در و روبروی هر کابین هم دو تخت دیگه که روی هم هستند قرار داره.

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=339

       

       

      وقتی از قطار پیاده شدم هوا سرد و تاریک بود. داخل ایستگاه قطار رفتم تا یه جایی پیدا کنم که استراحت کنم و تا روشنایی هوا اونجا بمونم. داخل ایستگاه قطار یه لژ بزرگ بود که توش ساندویچ و خیل خوراکیهای دیگه به سبک بار میفروختند. روز قبل تانیوک برای قطار غذا گذاشته بود چون داخل قطار رستوران وجود نداشت. اول یه نسکافه سفارش دادم و بعد از همون غذاها در اوردم و مقداری ناگت رو به مسئول بار دادم و ازش خواستم تا گرمش کنه. مسئول بار یه خانم مسن و مهربون بود و با کمال میل قبول کرد. حدود دو ساعتی روی میز نشستم و بعد از روشنایی هوا به بیرون از ایستگاه قطار اومدم. وقتی داشتم از اون لژ میومدم بیرون متوجه شدم لژ پولی هست و بابت هر ساعت شارژ میکنن. اتفاقا همه روز شارژ کرده بود ولی نمیدونم چرا اصلا از من نخواستن!

      بیرون ایستگاه قطار طبق معمول خیلی کشورای دیگه کلی راننده تاکسی دورم کردن و سعی داشتن منو برسونن. چه ادمای خوبی بودن مثلا! اروم اروم قدم زنان به سمت کلیسای سنت اولها و الیزابت که در همون نزدیکی بود راه افتادم. دم در کلیسا پر از دختر و پسر نوجون بود که داشتن ازکلیسا عکس میگرفتن و همین که من رسیدم از عکس گرفتن بی خیال شدن و با تعجب به من نگاه میکردن. انگار اونجا اصلا توریست نمیومد یا شایدم اون وقت صبح انتظار توریست نداشتن. خلاصه بعد از عکاسی از این کلیسای زیبا به سمت پارکی تو همین نزدیکی بود رفتم و با عکس گرفتن از این پارک دوباره به همین کلیسا برگشتم و از جاده کناریش به سمت کشف نشده های بعدی به راه افتادم.

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=342

       

       

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=343

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=347

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=348

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=349

       

      بعد از مدتی راه رفتن و با استفاده از نقشه نزدیک کلیسایی که بالای یه تپه بود رسیدم و با گذشت از چندتا خونه رسیدم به جلوی در کلیسای سنت جورج. کلیسای سنت جورج واقعا عظیم و باشکوه بود و دیدن همچین بنای تاریخی و قدیمی اون وقت صبح لذت خاصی به همراه داشت. فکر میکنم حدود 4 تا در داشت که تلاش کردم از یکیشون برم داخل ولی همشون قفل بود. دیگه چاره ای نبود غیر اینکه از خیر داخل رفتن بگذریم.

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=350

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=351

       

      رویروی کلیسا یه پارک کوچیک وجود داشت که کبوترای وحشی توش داشتن دوش میگرفتن. صحنه جالبی بود. شاید بخاطر اینکه انقدر از نزدیک این موجودات دوست داشتنی رو در حال دوش گرفتن ندیده بودم

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=352

       

       

      با کمک تابلوهای راهنما به سمت مرکز شهر به راه افتادم. مرکز شهر مثل یه بازار چارسوق بود که البته در مرکز یه برج بزرگ وجود داشت و چهار طرف اون مجسمه هایی در میون یه حوض بزرگ با فواره های بدون اب. شهر لویو، شهری کاملا متفاوت تو اکراین هست که فوق العاده شباهت زیادی به شهرهای لهستان داره. حتی کلیسای اولی رو که نزدیک ترمینال دیده بودم کاملا به سبک کلیساهای لهستانی ساخته شده بود. البته ناگفته نماند این شهر قبلا مال لهستان بوده

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=353

       

      بعد از گذشت از این هال شهر یا سیتی هال، به سمت بخش شمالی شهر راه افتادم در بین راه از کلیسای ارامنه و کلیساهای دیگه ای هم گذشتم تا به پای قلعه بلند لویو رسیدم (lviv high castle). البته طبق اسمش باید قلعه ای هم در کار باشه اما فقط در بالاترین نقطه یه ویو فوق العاده از شهر وجود داره و همینطور که وسط این میدون خیلی کوچیک پای تپه هم پرچم زرد و ابی اکراین به اهتزاز در اومده. در بالای تپه پر بود از بچه های مدرسه ای با راهنما که براشون به اکراینی داشتن توضیح میدادن. و در راه برگشت هم به همین صورت پر بود از بچه مدرسه ای هایی که داشتن به سمت بالای تپه میومدن

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=354

       

      وقتی به پایین تپه اومدم به میزبانم کوستیا زنگ زدم و ازش ادرس گرفتم. تقریبا باید کلی راه رو برمیگشتم و بعد از اون با اتوبوس به خونش میرفتم. فکر میکنم حدود نیم ساعتی تو راه بودم تا رسیدم جلوی دانشگاه ایوان فرنکیوسک و از اونجا منتظر اتوبوس شماره 10 شدم تا به خونش برسم. دقیقا یه خط طولانی که خونه کوستیا هم یه ایستگاه به اخر بود. حدود نیم ساعت هم اینجا منتظ اتوبوس شماره 10 شدم. تمام شماره ها میومد اما دریغ از شماره 10.

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=355

       

      داخل اتوبوس یه صندلی کنار پنجره گرفتم و اونقدر خسته بودم دیگه همونجا خوابم برد و نزدیکیای خونه کوستیا از خواب بیدار شدم. روی نقشه گوشیم چک کردم و متوجه شدم زیاد فاصله ندارم و اماده پیاده شدن، شدم. تو ایستگاه دوباره بهش زنگ زدم و گفت منتظرم بمون میام دنبالت. وقتی به خونه کوستیا رسیدم، اتاقم رو بهم نشون داد و همینطور با پذیرایی یه صبحانه مفصل ازم پذیرایی کرد. بعد از صبحانه ازش عذرخواهی کردم و رفتم برای خواب، خوابی که از 10 صبح تا 6 غروب طول کشید! خب خسته بودم دیگه. شبم زیاد تو قطار نتونستم بخوابم و هم صبح زود تو شهر داشتم چرخ میزدم.

      وقتی از خواب بیدار شدم، کوستیا پیشنهاد داد بریم نزدیک خونش یه رستوران هست که میتونیم دوتایی اونجا شام بخوریم و همینطور ارزون هم هست. باهم به اونجا رفتیم و با سفارش کلی غذا من کل حدود 3 دلار واسه خودم دادم. واقعا اکراین کشور ارزونیه!
      بعد دوباره به خونه کوستیا برگشتیم و با کمک اون بلیط قطار برای چرنیویتسی به اودسا و ادوسا به کیف رو خریدم که البته بلیط اخری دو برابر قیمت معمولش بود. البته بخاطر اینکه قطارش از این جدیدا بود!

      شب هم با کمک کوستیا مسیر هیچ هایک به ووروختا رو پیدا کردم. صبح حدود ساعت 10 با کوستیا به ایستگاه اتوبوس دیگه ای نزدیک خونش رفتیم و منتظر اتوبوس شماره 20 شدیم. حدود 10 دقیقه بعد اتوبوس اومد و با کوستیا خداحافظی کردم. اتوبوس تا انتهای مسیر رسید باید پیاده میشدم و با اتوبوس بعدی که شماره 11 بود به دورترین نقطه خروجی شهر میرفتم. خیلی منتظر بودم اما نیومد. پیاده اروم اروم به سمت خروجی راه افتادم که بین راه هم هراز چندگاهی هم وایمستادم تا بتونم هیچ هایک کنم. تا حدود یک کیلومتر جلوتر اومده بودم که با حسرت دیدم اتوبوس شماره 11 داره میاد. با حسرت بهش اشاره کردم، از شانس خوب من راننده اتوبوس وایساد و منو سوار کرد با اینکه ایستگاهی هم وجود نداشت. خیلی ازش تشکر کردم. البته راننده اتوبوس یه خانم مسن و لاغر بود و فوق العاده مهربون.

       

      حرکت به سمت ووروختا

       

      به انتهای ایستگاه که رسیدم خیابون رو ادامه دادم و همون نزدیکی از یه پل گذشتم و بعد از پل ایستادم. حدود 20 دقیقه ای سعی کردم ماشینی وایسونم اما بی فایده بود. یکم جلوتر رفتم و برای مدتی هم اونجا وایسادم که بلاخره یه ماشین وایساد. یه مرد حدود 45 سال که مسیرش ایوان فرنکیوسک بود. تازه جاتون خالی کولر ماشینش هم تو اون گرما روشن بود. چه حالی میداد.

      نزدیک ایوان فرنکیوسک، وارد یه رستوران شدیم و نهار رو اونجا جاتون خالی زدیم و به مسیر ادامه دادیم. راننده قصد داشت منو به سمت ووروختا نزدیکتر کنه اما متاسفانه بهش ادرس رو اشتباه دادن و در مسیر دیگه داشت میرفت. حدود 15 کیلومتر اشتباه رفت که من با چک کردن نقشه متوجه شدم که مسیر اشتباه هست و به هش گفتم داری اشتباه میری. به دوستش زنگ زد و کلی باهم پشت تلفن دعوا کردن که چرا بهش ادرس رو اشتباه داده بود ولی در نهایت بهم گفت من تا یه شهر یه ساعت انورتر میرم و دوباره برمیگردم و میام به سمت ایوان فرنکیوسک، ولی قبول نکردم و ازش خواستم که همونجا منو پیاده کنه تا به شهر برگردم. و اون هم با کمال ادب منو پیاده کرد و کلی عذرخواهی کرد بابت اشتباهی که پیش اومده بود.

      حدود 5 دقیقه ای کنار جاده وایسادم و سعی کردم دوباره هیچ هایک کنم ولی یه ون مسافری رسید و بهم علامت داد که وایسم منم علامت دادم که وایسه. بهرحال مجبور بودم برای هیچ هایک زمان زیادی تلف کنم و چون باید شب هم به وروختا میرسیدم نمیتونستم زیاد زمان تلف کنم. با اون ون به ایستگاه مرکزی شهر رفتم و قیمت بلیط اتوبوس و قطار رو پرسیدم. اصولا قطار همیشه راحت تر و ارزون تر هست و منم به همین دلیل ترجیح دادم با قطار برم. ساعت حدود 6 بود و زمان حرکت قطار 7:5 دقیقه بعد از ظهر بود. خب طبق معمول تصمیم گرفتم تو همین یه ساعت به مرکز شهر برم و هم این شهر کوچیک رو ببینم.

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=357

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=356

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=358

       

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=359

       

       

      با یه اتوبوس به مرکز شهر رفتم و چندتایی عکس هم گرفتم و از اونجا هم تصمیم گرفتم قدم زنان به سمت ایستگاه قطار بیام که تازه متوجه شدم فقط 20 دقیقه وقت دارم. بدو بدو به سمت ایستگاه قطار راه افتادم و تو راه جلوی هر تاکسی رو که میگرفتم یا مسافر داشت یا نمی ایستاد. خلاصه در اخرین لحظات حرکت قطار به داخل قطار پریدم و همینکه روی صندلی نشستم قطار حرکت کرد. حدود 10 شب بود که به ووروختا رسیدم. به خونه میزبانم که یه خانم مسنی بود رسیدم. بنده خدا گفته بود از ظهر منتظرم بوده که بیام. سریعا بنده خدا غذا حاضر کرد و اتاقم رو بهم نشون داد که بعد از شام استراحت کنم خونش کلا از چوب بود و همه چی هم از چوب ساخته شده بود. داخل اتاق نشیمن هم پر بود از حیوونات خشک کرده مثل سمور و راکون و…

      بعد از غذا سریعا به اتاقم رفتم و بد از یه دوش جانانه و یه چای اخر شب خوابیدم. صبح حدود ساعت 10 بود که بیدار شدم و بعد خوردن صبحانه داخل این شهر کوچیک که فقط دوتا کلیسای قدیمی و یه پل قدیمی که دیگه ازش استفاده نمیشد، رفتم. هوا یه سره بارون بود و مجبور چتر با خودم ببرم اونم یه چتر که زنونه هم بود ولی خداروشکر رنگش مشکی بود و زیاد جلب توجه نمیکرد.

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=360

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=361

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=362

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=363

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=364

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=366

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=369

       

      حدود ساعت 1 بود که برگشتم و به ایستگاه قطار مراجعه کردم. البته تو اکراین تمام شهرهایی که رفته بودم ایستگاه قطار و اتوبوس با هم بود. خلاصه دنبال اتوبوس برای چرنیویتسی بودم که بهم گفتن اتوبوس مستقیم وجود نداره. تنها راهی که داشت باید با اتوبوس به کولومیا میرفتم و از اونجا با یه اتوبوس دیگه به چرنیویتسی میرفتم. خلاصه بعد از 4 و خورده ای، به چرنیویتسی رسیدم.

       

      ادامه دارد…

      نویسنده : بهادر امیری از آمل

       

      تمامی مطالب ذکر شده در سفرنامه نظرات نویسنده بوده و مجیک سفر هیچ مسئولیتی در این رابطه ندارد

       

       

      سفرنامه اکراین قسمت اول کیف

       

      نظرات کاربران

      تعداد نظرات 0

      ارسال نظر

    تبلیغات