آخرین مطالب

تورهای پیشنهادی

      چرنیویتسی

      نامرد منو اوایل شهر پیاده کرد و وقتی رو نقشه نگاه کردم متوجه شدم تا مرکز شهر کلی راهه. با یه اتوبوس به مرکز شهر به راه افتادم. تو اتوبوس چند تا جوون بودن که فقط سر و صدا میکردن و به همدیگه فحش های رکیک به اکراینی می دادن. یکیشون خیلی مست بود و تلو تلو میخورد که مسئول بلیط اتوبوس که یه خانم حدود 40 سال بود به سمتش رفت و سرش فریاد کشید و ایستگاه بعد هم همشون رو از اتوبوس پیاده کردن. نزدیک هاستلی که رزرو کرده بودم پیاده شدم و قدم زنان به سمت هاستل راه افتادم تا سر راه هم یه اشنایی کوچیک با شهر داشته باشم. شهر قشنگی بود و احساس خوبی بهم دست میداد. انگار این شهر رو میشناسم و خیلی وفقته که اینجا بودم.

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=395

       

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=396

       

      هاستل تو یه خیابونی بود که ماشین حق عبور و مرور نداشت و خیابون پر بود از مغازه های رنگابارنگ و مشخص بود که قیمتا خیلی باید بالا باشه که همینطور هم بود. هاستل کنار یه پیتزا فروشی تو کوچه بود. و وقتی ریسپشن رسیدم ازم اسمم رو خواست و منو به اتاق مهمونا برد و یه تخت رو بهم داد و کلیدی هم بابت کمد تا وسایلم رو اونجا بزارم. بعد از گذاشتن وسایل به داخل شهر رفتم اما بدون دوربین و مقداری خوراکی از سوپرمارکت خریدم و تو هاستل شروع کردم به درست کردن. شب هم زود خوابیدم تا صبح بتونم سرحال بقیه شهر رو ببینم. اولین جای دیدنی یه کلیسا بود که نزدیک همین هاستل و انتهای همین خیابون زیبا بود. کلیسای جامع روح القدس

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=397

       

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=370

       

      از کلیسای جامع که بیرون اومدم یکم جلوتر کلیساهای ارمنی و سنت نیکولاس بود که هردوشون واقعا کلیساهای قشنگی بودن. مخصوصا سنت نیکولاس. بعد از کلی کلیسا گردی و دیدن سنت ماری، به سمت هاستل راه افتادم چون باید وسایلم رو برمی داشتم و به ایستگاه قطار می رفتم.

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=371

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=372

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=373

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=374

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=375

       

      سر راه چندتا خوراکی خریدم و رفتم هاستل و از صاحبش اجازه گرفتم که از اشپزخونش استفاده کنم. اونم موافقت کرد ولی ازم خواست یه ساعت بیشتر نشه. سریع تخم مرغ و گوجه رو کردم تو ماهیتابه و بعد از اماده شدن شروع کردم به خوردن. بعد از یه مدت استراحت کردن تو اشپزخونه، استراحت بعد از یه غذای چرب و چیلی، به سمت ایستگاه قطار راه افتادم. سرراه به یکی از این مغازه های تو اون خیابون رفتم تا یکی دوتا مگنت برای یادگاری بخرم که چشمم به یه جایی شبیه قلعه خورد که بالاش هم نوشته بود چرنیویتسی. از صاحب اون ادرس و اسم این محل رو پرسیدم و اونم گفت این یه دانشگاه خیلی قدیمی هست و جزء یونسکو هست. خلاصه با گشتن روی نقشه گوشیم بلاخره اون مکان رو پیدا کردم. یه ساعتی هنوز برای قطار وقت داشتم پس تصمیم گرفتم سریع به اونجا برم. طبق مسیریابی نقشه حدود 20 دقیقه راه بود و هم نزدیک ایستگاه هم بود البته تو ظاهر. وارد دانشگاه قدیمی چرنیویتسی شدم و با پرداخت ورودی شروع به گشتن تو حیاط این کلیسا کردم. اما زیاد وقت نداشتم. محوطه بزرگی بود و دارای ساختمون هایی با رنگ قهوه ای و گلکاری جلوی هر ساختمون.

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=376

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=377

       

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=378

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=379

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=380

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=381

       

       

      از دانشگاه اومدم بیرون و از دم در از نگهبانش ادرس ایستگاه قطار رو پرسیدم. بهم گفت حدود 20 دقیقه پیاده راه هست. دقیقا هم بیست دقیقه به حرکت قطار مونده بود. نقشه رو که نگاه کردم دیدم یه بخش رو سبز کرده و با خوشحالی گفتم خب، اینجا پارکی جنگلی چیزی هست که میشه به ایستگاه قطار سریعتر رسید. همین که رسیدم به جنگل، امان از دل غافل، لعنتی یه جای سبز تو سرازیری که راه عبور هم نداشت و مجبور بودم کلش رو دور بزنم تا به ایستگاه قطار برسم. سرعتم رو بیشتر کردم حدود 4 دقیقه به حرکت قطار رسیدم. اما بدتر از همه اینکه واگنم اخرین واگنی بود که تا اونجا برسم کلی زمان برد و همینکه رسیدم بالا در ورودی واگن رو بستن

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=382

       

       

      اودسا


      طبق بلیط قرار بود 16 ساعت رو تو قطار بگذرونم. قطار از شهر چرنیویسی حرکت کرد و از اونجا حدودای ساعت 8 غروب به لویو رسید. خیلی تعجب کردم که چرا قطار مسیر رو برعکس میره. از یکی دو نفر پرسیدم که این قطار به ادوسا میره اونا هم تایید کردن. برنامه حرکت قطار به این صورت بود که اول به لویو میرفت بعد از اونجا به اودسا، به همین دلیل 16 ساعت زمان میبرد و همینطور که طبق نقشه چرنیویتسی شمال کشور مولداوی قرار گرفته و برای رسیدن به اکراین نمیشد که وارد خاک مولداوی شد پس مجبور بودیم یه مسیری رو برگردیم تا به مسیر دیگه ای به سمت اودسا حرکت کنیم. ساعت حدود 10 صبح بود که اروم اروم به اودسا نزدیک شدیم. خلاصه این قطار طولانی هم تموم شد. تو ایستگاه قطار مارینکا منتظرم بود. بعد از سلام و احوالپرسی با هم به سمت خونشون به راه افتادیم. وقتی نزدیک خونشون شدم به سوپرمارکت رفتیم و کلی وسیله برای نهار و صبحانه و همچنین قطار شبم تهیه کردم. چون شب باید با قطار بعدی به کیف میرفتم و فردا صبح با پروازم به تهران برمیگشتم.

      خونشون که رسیدیم دوباره گوجه و تخم مرغ رو کردم تو ماهیتابه و سرخشون کردم. البته گوجه رو قبلش ریز کردم. و بعدم با ریز کردن یه مقدار خیار صبحونه رو شروع کردیم. و مارینکا هم شروع به اماده کردن قهوه کرد. ازم در مورد کشوراهایی که سفر کردم پرسید و ازم پرسید تا حالا چندتا کشور رو دیدم وقتی گفتم 38 تا کلی تعجب کرد. البته چون 13 تاش فقط اروپایی بودن دیگه زیاد شد دیگه! گفت فقط دوست داره یه بار بره ایتالیا و ونیز رو از نزدیک ببینه. فقط همین براش مهمه. بقیه جاهای دنیا زیاد اهمیتی براش نداشت که ببینه یا نه.

      بعد از رفع خستگی، دوتای به سمت مرکز شهر رفتیم. مارینکا برام یه تور شهرگردی اماده کرده بود که خودش هم راهنماش بود البته شخصی ها! اولین جایی که رفتیم کلیسای جامع شهر اودسا بود. وقتی داخل کلیسا جامع رفتیم هنوز 2 3 تا بیشتر عکس نگرفته بودم که یکی اومد گفت عکس برداری ممنوعه. خب حتما منظورش با دوربین بوده و منم یواشکی با گوشیم کلی عکس گرفتم.

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=383

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=384

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=385

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=386

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=387

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=388

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=389

       


      بعد از کلیسای جامع به سمت قسمت پشتی کلیسا حرکت کردیم و از اونجا مارینکا بهم مجسمه ورا هولودنایا رو نشون داد که متولد سال 1893 بود و اولین بازیگر سینمای فیلم های صامت بود

       

      یکم جلوتر هم وارد یه پاساژ شدیم که واقعا زیبا و قدیمی بود. اسم این پاساژ، پاساژ هتل بود و در سال 1898 تا 1899 ساخته شده بود. از سمت دیگه اومدیم بیرون وبه سمت اپرای شهر حرکت کردیم. جلوی اپرای شهر دو تا ماشین عجیب که به شکل لیموزین ساخته شده بودند پارک بود یکیشون ماشین عروس و البته دیگری هم باید 10 گرینیو میدادی داخل ماشین مینشستی و عکس میگرفتی. به ادعای صاحب ماشین، میگفت همه رو خودش درست کرده و کلی زحمت تراشکاری رو کشیده.

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=399

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=403

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=400

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=401

       

      یه ذره جلوتر هم ساختمون کنسول اودسا بود و جلوی ساختمون هم موزیک زنده در حال اجرا بود. این وسط هم چند نفر از موقعیت استفاده کرده بودن و جلوی حیاط ساختمون با اسکیت هاشون این ور و اونور میرفتن.

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=390

       

      یکم که جلوتر رفتم مارینکا به همسرش زنگ زد و اونو هم ملاقات کردم. با هم به سمت موزه مار رفتیم تا از نزدیک اونارو لمس کنم. اول به بالای ساختمون رفتیم چون خیلی قدیمی بود و در راه برگشت نزدیک در خروجی به طبقه پایین رفتم تا از مارها بازدید کنیم. خیلی برام هیجان انگیز بود چون من از مار و مارمولک خیلی خوشم میادو مارهای باحالی هم اونجا بودن از جمله اناکوندا و پایتون و کبری و زنگی. دوتا از این مارهارو هم دستم گرفتم و باهاشون بازی کردم البته بچه مار بودن. خیلی موجودات باحالی هستن. بعد از کلی بازی با مارها از اونجا خارج شدیم و به اتفاق به سمت ساحل برای اب تنی تو دریا روان شدیم!

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=391

       

       

      http://www.dl.magicsafar.com/do.php?img=392

       

      بعد از مدتی آب بازی که البته مجبور بودم تک و تنها برم تو اب. به دلیل اینکه اونا نزدیک دریا زندگی میکردن خب براشون جذاب نبوده و دوم اینکه اب سرد بوده. خلاصه لحظات خوش همیشه زود به پایان میرسه و چشم بهم میزنی وقت تموم میشه. وقت من هم تموم شده بود و باید به خونه مارینکا برمیگشتم و با کوله پشتیم به ایستگاه قطار میرفتم. وقتی به خونه رسیدیم با مارینکا و همسرش خداحافظی کردم و پیاده به سمت ایستگاه قطار راه افتادم. حدود 20 دقیقه بعد نزدیک ایستگاه قطار بودم که وقتی به ساعت نگاه کردم فقط 5 دقیقه وقت داشتم. ساعت 7 صبح به کیف رسیدم و از جلوی در ایستگاه سوار اتوبوس های فرودگاه بوریسپول شدم. و یه ساعت بعد به فرودگاه کیف رسیدم. کلا از اول یا وارد هر کلیسایی میشدم نمیدونم چرا از در پشتی سر در میاوردم یا هر قطاری رو موقعی که میخواست بره سوار میشدم. کلا سفر عجیبی بود!

       

      نویسنده : بهادر امیری از آمل

       

      تمامی مطالب ذکر شده در سفرنامه نظرات نویسنده بوده و مجیک سفر هیچ مسئولیتی در این رابطه ندارد

       

      نظرات کاربران

      تعداد نظرات 0

      ارسال نظر

    تبلیغات